شعری خواندنی از عباس معروفی

شعر عباس معروفی تقدیم نگاهتو زیباتون :

 اینستاگرام مجله اینترنتی ویردو
بهترین شعرهای شمس لنگرودی
بهترین ابیات و اشعار جواد منفرد
ده بیت خاص از فاضل نظری
به انگشت هایت بگو 
لب های مرا ببوسند   
به انگشت هایت بگو 
راه بیفتند روی صورتم 
توی موهام  
قدم زدن در این شب گرم 
حالت را خوب می کند  
گل من! 
گاهی نفس عمیق بکش 
و نگذار تنم از حسودی بمیرد …
و من برای خودم از تو قفسی ساختم امن و عزیز و آفتابی_ شعر عباس معروفی _

‏چشمانِ تو
معنای
تمام جمله های ناتمامی ست
که عاشقانِ جهان
دستپاچه
در لحظهِ دیدار
فراموشی گرفتند
و از گفتار بازماندند.

وقتی آدم یک نفر را دوست دارد بیشتر تنهاست_ شعر عباس معروفی _


وقتی خدا می‌خواست تو را بسازد ،
چه حال خوشی داشت،
چه حوصله‌ای!

با دویدن برای رسیدن به کسی نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت_ شعر عباس معروفی _


‏‌خدا اگر بودم
تو را به کسی نمی‌دادم
برای خودم بر می‌داشتم و
از کائنات می‌زدم بیرون!

خوب نمیبرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه بی بها شدم_ شعر عباس معروفی _


‏فقط بگو
خدا تو را برای من ساخت؟
یا مرا برای تو ویران کرد؟
کدام …
‏عشقِ من!

من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟_ شعر عباس معروفی _

بارها با نفس‌هام به نقطه نقطه‌ی تنت گفته‌ام؛ 
دوست داشتنِ تو گفتنی نیست، 
تماشایی ست، 
دست‌هام شاهدند!
تو- انتخاب من نبودی سرنوشتم بودی_ شعر عباس معروفی _
شعر زیبا بخوانید


‏اینجا بدون تو
دنیا دارد تمام می‌شود و من
دلم در سینه‌ات شور می‌زند
سبز و آبی و کبود…

شعر عباس معروفی
شعر خوب


‏به جای پيرهن
زندگی‌ام را تنت می‌کنم
دلم را گوشه‌ی واژگانم گره می‌زنم
راه نرو…!


تو به جانِ آویخته‌ام بوسه بزن
تا دستان زندگی خط بخورد…!

فراموش کرده بودم که می‌شود
عاشق شد
می‌شود دل ‌بست و در بی قراری‌اش سوخت،
می‌شود مُرد
آری می‌شود با یک نگاه مُرد.

بودنت زیباست؛
مثل تابیدن آفتاب بر ساقه‌های ترد بابونه بر تن درخت ایستاده بر من!

حتی یک نفر در این دنیا شبیه تو نیست
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی نفس مرا بند آوردن!

نه زمين‌شناسم
نه آسمان‌پرداز
گرفتارم.
گرفتار چشم‌هاي تو
يک نگاه به زمين
يک نگاه به زمان
زندگي من از همين گرفتاري شروع مي‌شود
سبز آبي کبود من
چشم‌هاي تو
معناي تمام جمله‌هاي ناتمامي ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه‌ي ديدار
فراموشي گرفتند و از گفتار بازماندند
کاش مي‌توانستم اي کاش
خودم را
در چشم‌هاي تو
حلق‌آويز کنم
.

در خواب تو
بیدار بودم
سرگردان و بیدار
حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود
موهات دور صورتت…
دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟
آسمان مثل پرده‌های سیاه
از دور صورتش فرومی‌ریزد
دیده‌ای؟…
نفس می‌زدی
و من
بین لب‌ها و سینه‌هات
سرگردان بودم
گفتی کجایی؟
گفتم سرگردانی قید زمان است
.


منتخب شعر عباس معروفی تقدیم شما!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *